دیروز بعد از مدتها اومدم آپ کنم!*![]()
یعنی قبل از اونم اومده بودم اما اصلا دست و دلم به نوشتن نمیرفت!
اما دیروز با خیال راحت داشتم مینوشتم که یهویی یکی از دوستام که همکلاسیشم
(بعدا جریانشو واستون تعریف میکنم:دی)
بهم یه چند تا اس ام اس دادو مثلا به خیال خودش میخواست منو بیشتر بشناسه و مراممو اینا رو بسنجه!![]()
کلا ضد حالی اساسی بهم زد منم دیگه آپ نکردم!
پس هرکی شکایتی داشت بهم بگه من شماره ی این دوستم که همکلاسیشمو بهتون بدم دق و دلیتونو سر اون خالی کنید!!!
امروز صبح که نبود ساعت 11 رفتم بانک پول بریزم به حسابم طبق معمول خریدای اینترنتی بابایی رو من انجام بدم!
خب خوابم میومد دیگه 
فیشمو پر کرده بودمو گذاشته بودم تو نوبت!![]()
یه آقای باشخصیتی که فکر کنم 2مترو 45 سانتی متر قدش بود:دی
خب چیه خیلی بلند بود!
گفت ببخشید خانوم شما اینجا یه برگه ندیدین؟!
گفتم نه من تازه همین الان اومدم!![]()
بیچاره خیلی درمونده بود!
شروع کرد از بقیه پرسیدن و دنبال برگش گشتن!![]()
بالاخره یه خانوم جوونی که یکم اونورتر وایستاده بود گفت کدوم!
اون برگه سفیده رو میگی؟!
آقا با شخصیته کلی خوشحال شدو گفت بله بله!
خانومه گفت دست دخترمه!![]()
بعد دخترشو صدا زد!
دیدیم یه دختر 4 ساله بدو بدو اومد پیش خانومش وایستاد!
مامیش گفت عزیزم ملوسکم خوشگلکم
( آخه یکی نبود بگه الان چه موقع ناز کردن دخترته آخه مردم کار دارن)![]()
اون برگه ای که دادم دستتو بده به عمو!
دختره هم گفت نیشت مامانی تموم شد!!!
مامانش گفت برگه ماله عموجونه!
لازمش داره کجا انداختیش بگو برم بدم به عمو!
دختره یکم اینورو اونورو نیگا کرد!![]()
بعد با یه شیطنت خاص گفت مامی تموم شد خب حواسم نبود همشو خوردم!
آقاهه رو میبینی داشت چشاش از حدقه میزد بیرون!![]()
چی خوردیش؟!
یهویی مامانه دستشه تا آرنجش کرد تو حلقومه بچه ی بدبخت و ته مونده های برگه رو آورد بیرون!
یه ببخشید گفت رو رفت!
اما ملتی بودن که فقط میخندیدن!



آقاهه هم که دیگه کاری از دستش بر نمیومد شروع کرد به خندیدن!!!![]()
![]()
![]()
انگاری خیلی طول کشید تا دوباره اپ کنم!
اما خب دیگه کلی دلم تنگ شده بود واسه دوستامو بلاگم گفتم بیامو دوتا سوتی جدید بزارم !
البته به پای سوتی های قبلی نمیرسه ها!![]()
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
خب دیروز سوار بر اتوبوس داشتم گز میکردم میومدم خونه!
البته از شهر زیبا و رویایی ساری!
طبق معمول ماشین گنبدو سوار شدم.
رسیده بودیم گرگان که شاگرد راننده گفت گرگان ایستگاه آخررررررررر!![]()
کسی جا نمونه!
یهویی یکی از پشت داد زد یعنی گنبد نمیرین؟![]()
آقا من بلیط گنبد دارم
ما فقط مرده بودیم از خنده!![]()
یارو فکر میکرد یعنی همه باید پیاده بشن و دیگه گنبد نمیره!![]()
وسطای راه بودیم یه پیرمردی اومد جلو با یه لیوان گنده!
به شاگرد راننده گفت ببخشید میشه یه لیوان چایی به من بدید؟!
من پیرمردم تهران بیمارستان بودم الان دلم چایی میخواد
(نمیدونم چه ربطی به چایی خواستن داشت، میخواست دل طرفو بدست بیاره:دی)![]()
شاگرد راننده واسش چایی ریخت!
پیرمرده گفت امروز که چهارشنبس هیچی،![]()
اگه پنچ شنبه بود واسه مرده هاتون دعا میکردم![]()
![]()
![]()
اینم مدل دعا کردن جدیده دیگه!


میگذشت از کوچه ما دوره گرد
داد میزد کهنه قالی میخرم
دست دوم جنس ، عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید ، بغضش شکست
گفت ما را نانی اندر سفره نیست
ای خدا شکرت ولی... این زندگیست ؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
......خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی میخری؟!!!!
این شعر بالا رو امروز یکی از دوستای خوبم توی پروفایلم گذاشته بود!!
واقعا خدا هیچ پدری رو شرمنده ی زن و بچش نکنه!
واقعا سخته وقتی کسی از سر کار میاد خونه و چیزی واسه چشمای مشتاق و منتظر خونوادش نداشته باشه
وقتی دیگه هیچ کاری نمیشه کرد، کنار این تلاش ها اگه دعا هم معجزه میکنه اما با تلاش!!!
یه همچین مشکلی واسه یه بنده خدایی از دوستانم پیش اومده!!!
واقعا به دعای ماها نیاز داره!!!
تلاششو کرده، فقط منتظر جواب اون بالادستیاس که بالاخره کیو انتخاب میکنن !!!

نشستمو با خودم فکر کردم!

تنها کاری که واسش میتونم بکنم اینه که ازتون بخوام باهم واسش دعا کنیم!
1000 تا ختم صلوات واسش میزارم که انشالله تو این روزای عزیز مشکلش حل بشه!هر کی دوست داشت هر چند تایی که میتونی کمک کنه تا این صلواتا ختم بشه!




به منم بگه که آمارش از دستم در نره:دی

میدونم شاید بگید 1000 تا که خیلی کمه و اینا!



خودمم میتونم همشو یهویی ختم کنم اما خب وقتی چند تا قلب خوشگل باهم دعا کنن اثرش خوشگلتره!
اون وقت خدا کلی کیف میکنه هممونو بقل میکنه
یعنی کلی به خاطر این کاری که کردیم خوشحال میشه



سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!
تولد تولد تولدت مبارک
الهییییییییییییی!
سعید bb جونم تولدت مبارک عزیزم!

واقعا شرمندم که دیر واست تولد گرفتم
هرچی فکر کردم نتونستم یه کادو که در شانت باشه پیدا کنم
فقط میتونم یه ستاره از آسمون دلم بچینمو بهت بدم 
میدونم ناچیزه اما قابل تورو نداره!
خب یه فال حافظم تقدیم به تو

| شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان | که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان |
| مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت | گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان |
| تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود | بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان |
| کمتر از ذره نهای پست مشو مهر بورز | تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان |
| بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری | شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان |
| پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد | گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان |
| دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل | مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان |
| با صبا در چمن لاله سحر میگفتم | که شهیدان کهاند این همه خونین کفنان |
| گفت حافظ من و تو محرم این راز نهایم | از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان |

این دفعه پست جدیدم با بقیه فرق میکنه!
شکلک نمیزارم چون شکلک مناسبی واسه هیچ کدوم از خطاش پیدا نکردم!
این دفعه پستم پر دلتنگیه!
اونم دلتنگی که داره این دلمم از دلتنگی زیاد محو میشه!
خب دلم تنگ شده!
به خدا دلم تنگ شده!
دلم واسه امام رضام تنگ شده!
میدونم فاصله کمه ، 5 ساعت که چیزی نیست اما خب نمیشه رفت!
یعنی میشه اما آقا نمیطلبه!
امام رضا قبلنا زیادی هوامو داشتیا، دیدی پررو شدم دیگه تحویلمم نمیگیری!
یادته قبلنا که بهت زنگ میزدم با اولین بوق برمیداشتی جوابمو میدادی، اما ...
اما الان چی! هر دفعه زنگ میزنم میگن سرت خیلی شلوغه!
میگن وقت نداری باهام حرف بزنی!
میگن وقت قبلی گرفتی؟!
الان سر آقامون شلوغه!
نمیدونم چی کار کنم که بازم یه نیم نگاهی بهم بکنی!
نمیگی وقتی میامو عکس حرمتو میبینم میبینم زار زار گریه میکنم!
نمیگی این دوستای مشهدیم وقتی میانو میگن رفتن حرم من چقده دلم میگیره!
نمیگی دل منم کوچولوء!
مگه مامانی منو به تو نسپرده بود؟!
میدونم بد شدم! میدونم قلبم داشت میرفت که سیاه بشه اما خب اومده بودم از تو پاککن بگیرم!
اومده بودم یکم کمک کنی! یکم ضمانت مارو هم بکنی!
الان دیگه حسود شدم!
به خدا دست خودم نیست اما حسود شدم!
خب منم آهوت! ضمانت بچه آهوی مردمو میکنی ضمانت منی که بچه ی مردممو نمیکنی!
میدونم خیلی ها وقتی اینو بخونن میخندن!
شایدم مسخرم کنن!
اما واسم مهم نیست!
هرکی یه جوری با امامش درد دل میکنه!
نا سلامتی یه موقعی باهم کلی دوست بودیم!
نمیدونم چی کار کنم که بازم دوسم داشته باشی!
فقط اینو بدون که خیلی دلتنگتم!
راستی میدونم که میدونی اما خواستم دوباره بگم!
خیلی دوست دارم! ازینجا تا بی نهایت!

همشم تقصیر این پسره تو پی سی لردزه همش ازین سوتیا میزاره منم امروز یه چی تو همون مایه ها سوتی دادم!!!
همین چند ساعت پیش رفته بودم بیرون!
سر راه رفتم فروشگاه یکم خرید کنم که دارم میرم دانشگاه چیزی کم و کاست نداشته باشم!
منظورم همون خوردنی و اینا بود!
وااااااااااااااااااااااای اولش بگم چیا خریدم! 
دوتا ترشک، 2 تا اسمارتیس، دوتا بادوم، یه چیپس ، دوتا کیک! گرفتم واسه تنقلات و اینا!![]()
بقیشم وسایل سالاد ماکارونی!
خب همه چی خریدم مونده بود کالباس!![]()
این یارویی که مسئول کالباسو اینا بود نمیدونم کدوم گوری رفته بود!![]()
صندوقم کنار همین یخچال کالباس بود!![]()
به صندوقدار گفتم ببخشید این چیزتون نیست؟!(خب منظورم همون فروشنده بود)![]()
اونم یهویی این جوری شد 
و گفت چیزمون هست اما همکارمون نیست الان میاد!![]()
![]()
![]()
همچین پیروزمندانه این حرفو زد که میخواستم خفش کنم
آخه همیشه من ضایعش میکردم این دفعه بدگافی جلوش داده بودم!
منم اصلا به روی خودم نیاوردمو با یه قیافه ی حق به جانب منتظر فروشنده موندم!
البته اب ریخته شده رو نمیشه برگردوند اما خب دیگه از هیچی که بهتره!
تا بیام بیرون کلی پیر شدم به خدا!
الهی هیشکی ازین سوتیا نده، واقعا بدبختیه!
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
از اسمش معلومه که چه بلای خانمان سوزیه!![]()
خداییشم زیاد تقصیر دوست نابابو اینا نیست که تا تقی به توقی میخوره میگه تقصیر دوست ناباب بوده!
خودت که ادم بشو نیستی!
البته منکر این نمیشم که دوست ناباب نمیتونه ادمو به راه خلاف بکشه اما تو مگه خودت عقل نداری که یه دوست درست و حسابی پیدا کنی؟!
*
مجبور نیستی که با کل ادمو عالم دوست باشی همون یکی دوتا هم بسه بابا، قبر خودتو نکن با این کارا!
*
چاقو نمیزارن رو گردنت که!![]()
خب اعصاب معصاب واسه آدم نمیزارن دیگه!![]()
همه چی که تزریق کردنی نیست که!
*
انقدر این تلویزیون یا همون رسانه ی ملی درباره ی این چیزا هشدار میده که نگو!
بجاش طریقه ی دوست یابی رو آموزش بدین!
*
بجاش احترام به مقابل و رفتار های صحیح رو یاد بدید!
*
بجاش زندگی درست رو نشون بدید!
بجاش محبت کردنو یاد بدن
خداییش راز بقا نشون بدن بهتره!![]()
خب بگذریم گفتم یه بارم یکم مقدمه بنویسم و اینا شما به دل نگیرید! :دی![]()
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
و اینکه سوتی این دفعه:
چند وقت پیش بود تازه از دانشگاه خسته و کوفته اومده بودم خونه!
بعد یه خواب عمیق!
تازه دوش گرفته بودم و خیلی گشنم بود![]()
طبق معمول تو آشپزخونه بودمو داشتم واسه خودم خوردنی درست میکردم که مامان گرامی صدام زدو گفت مهسا بیا کارت دارم!![]()
منم گفتم کجایی مامان؟
گفت تو اتاقتم بیا!
منم گفتم حتما دنبال چیزی میگرده که رفته تو اتاقم!![]()
یکم خودمو کشیدم![]()
دیدم مامی عزیز رو تخت نشسته و میگه بیا کنارم بشین میخوام باهات حرف بزنم!**
گفتم مامی غذام رو گازه میسوزه ها!
دیدم یه جوری نیگا میکنه که یعنی کارد بخوره به اون شیکم(یاد فیلم دزد عروسک ها افتادم، مامی اکبر عبدی):دی ![]()
دو ساعت مثل مقدمه ی بالا واسم مقدمه چینی کردو اینا!![]()
گفت میری دانشگاه مواظب خودت باش!
از هرکسی خوردنی نگیر(میدونه بچش شیکموء)![]()
الان دیگه تو همه چی مواد اعتیاد اور میریزن و اینا!![]()
همه اولش میگن ما معتاد نمیشیم که فقط تفریحیه و اینا اما بعدش میفتن گوشه ی خیابون به گدایی!
یا هزار تا کار ناپسند دیگه!
و *![]()
بعد مرگشم فقط یکی دوروز واسش گریه میکننو بعدش فراموش میشه!
تو این دوره زمونه نه دخترش تحمل گرما و سرما رو داره نه پسرش!
**![]()
نمیدونی چه آشی واسه بچه های ما پختن!
گفتم حتما یه بنده خدا تو دوست آشناها که من میشناسمش معتاد شده، مامی داره اینجوری میگه من برم باهاش صحبت کنم(آخه خیلیا حرفمو گوش میکنن اما خودم اصلا حرف گوش کن نیستم:دی)![]()
بعد اینکه مقدمه چینی تموم شد گفتم خب؟؟؟![]()
یهو مامی دستشو باز کردو دیدم میگه مهسا حالا بگو این چیه؟!![]()
راحت باش عزیزم! منو تو که باهم دوستیم بگو میخوام کمکت کنم!![]()
منو میبینی چشام 4 تا شده بود!![]()
وقتی تو دست مامان نیگا کردم !![]()
یه بسته ی کوچولو سقز بود که تو سفرمون به اردبیل خریده بودم!![]()
البته چون بسته بندیش دستی بود و با چسب دورشو پیچیده بودن هرکی نمیدونست فکر میکرد موادی چیزیه!*![]()
نمیدونستم گریه کنم یا بخندم!
دیگه تصمیممو گرفتم و زدم زیر خنده!
حالا نخند کی بخند!
حالا چشای مامانم 4 تا شده بود!
دیدم زد زیر گریه!![]()
چه گیری کردما!
بخلشم کردم گفتم عزیز دلم چیزی نیست مامی خوشگلم!![]()
سوء تفاهم شده! واسش توضیح دادم که چیه و بسته رو باز کردمو گذاشتم دهنش گفتم بخور ببین چیه!![]()
وای که کلی بعدش دوتایی خندیدیم!![]()
سلام به همگی دوستای گلم!![]()
عید همگیتون مبارک!![]()
تو این شب عزیز ، لابلای دعاهاتون یادی هم از ما بکنید!

امان ازین روزگار! از قدیم گفتن گهی پشت به زین و گهی زین به پشت!

خب چیه نوبتیم باشه نوبت منه دیگه!![]()
خب چیزه خواستم شب عیدی دلتونو شاد کنم دیگه!![]()
تقریبا یکی دو هفته ی پیش گوشیم نمیدونم چه مرگیش شده بود هرکی بهم زنگ میزد بوق خرابی میزد!![]()
این شوور گرامی هم همش منو دعوا میکرد میگفت باز به گوشیت کد دادی؟!![]()
نه یه وقت فکر نکنید کد دادم به گوشیمو اینا، یا اینکه گوشیمو دایورت کردم رو یه خط عجیب غریبو اینا!!!![]()
اااااااااااا چیزه شاید بچه مچه ای چیزی اینجا نشسته باشه ازین کارا بلد نباشه یاد بگیره پس فردا حالا مامانش میادو شاکی میشه و اینا! (البته بچه های این دوره زمونه هفت خط روزگارن بلانسبت بچه های خودمون:دی)!!!![]()
خب داشتم میگفتم هرکاری میکردم بازم درست نمیشد، رفع کد میدادم، هرکاری میکردم بازم درست نمیشد!![]()
نصفه شبم بود نمیشد کاری کرد!![]()
صبح رفتم ازین دفتر خدماتیا که واسم درست کنه یکم با گوشی ور رفت گفت اگه تا ساعت 2 بعد از ظهر درست نشد باید بری مخابرات مرکزی پیش خانم م...(بییییییییییییییییییییییییییب) :دی![]()
نگو سرکاری بوده و اینا، ساعت 2 شد دیدم درست نمیشه و این شوور گرامی هم که همش چپ چپ نیگا میکرد میگفت مهسا به گوشیت کد دادی و اینا!![]()
آدم پشت دستشویی بمونه و اینجوری نشه!![]()
منم میگفتم نهههههههههههههههه!![]()
باهم دیگه رفتیم مخابرات مرکزی پیش همون خانوم م...(بیییییییییییب)!![]()
![]()
با اعصاب معصاب داغون جلوی میزش وایستاده بودمو حرص میخوردم! اول کلی با گوشی ور رفت و رفع کد داد اما درست نشد!
گفت کد که نداده نمیدونم شاید به خاطر هوا خطا مشکل دار شده اینا!![]()
اما این همکار بغلیشم همش میگفت باید کد داده باشی وگرنه اینجوری نمیشد و ایناو هی شوور گرامی چپ چپ نیگا میکرد ![]()
منم به یارو چش غره ای رفتم که از صد تا خفه شو بدتر بود!![]()
بابا آخه به تو چه اصلا دلم میخواد کد بدم یکی نیست بگه تو این وسط چی کاره ای!!!![]()
خانومه هم کلی ور رفت تو سایتوشون تا گوشیه بنده درست شد! ![]()
انقدر ذوق داشتم که به شوور گرامی و اون آقای مزخرف ثابت شده بود که من به گوشیم کد ندادم!
سریع کیف پولمو دراوردم رو به خانوم محترم و جیگر و گل و طلا و بلا و... ![]()
گفتم ببخشید چقدر بدم خدمتتون؟!![]()
دیدم یه لبخند ملیح زدو گفت چیزی نمیشه عزیزم وظیفست!![]()
این یارو هم که قاه قاه میخندید!![]()
بازم این شوور گرامی شروع کرد به چپ چپ نیگا کردن!![]()
خواستم کم نیارم ![]()
گفتم خب چیزه خودم میدونستم گفتم شیرینی بچه ها و اینا!![]()
یه قاقالیلی واسه این همکارتون بخرید سرگرم بشه تو کار بقیه دخالت نکنه!!!![]()
![]()
![]()
دیگه نخندید!!!![]()
وای چقدر اینجا رو خاک گرفته!![]()
بعد مدت ها دوباره اومدم بنویسم!![]()
چیز میز واسه نوشتن زیاد بود اما کی حال و حوصله داشت!
خب تا یادم نرفته بگم که دلم خیلی واستون تنگ شده!![]()
کاشکی اینجا هم مثل قبلش پر رفت و آمد بشه!
دوستون دارم مهسا!![]()
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
خواستگاری:
خب این مال خواستگاری خان داداش گرامیه!![]()
اونم یه داداشی خجالتی![]()
الهی خان داداش چه لغت خوشگلی بوده ها واسه خودش!![]()
خب از کجا شروع کنم ؟! اوووووووووووووووووووم، آها!![]()
من
و مامان
و باباو در آخر هم داداش بزرگه یا همون خان داداش
رفتیم خونه ی یکی از اقوام واسه دیدن دختر خانوم گرامی و اگر مورد پسند خان داداش گرامی بود سر صحبتو باز کنیم و اینا!
که بالاخره مقبول افتادو قرار شد خان داداش و زن داداش آینده برن با هم حرف بزننو سنگاشونو وا بکنن!![]()
بابایی جونم برگشتو گفت اگه اجازه هست این دوتا کفتر عاشق ...![]()
ها چیزه نه اون موقع هنو کفتر نشده بودن که، این دوتا فنچولی عاشق برنو حرفاشونو بزنن و انشالله وقتی اومدن دیگه دوتا کرکس عاشق شده باشن و اینا(از نظر بزرگی و اینا گفتم کرکس، خو چیه مگه کرکس دل نداره)![]()
من اون موقع کنار خان داداش نشسته بودم دیدم داداشی رنگ به رخسار نداره! (الان دیگه با اون قیافه نمیشد بهش گفت خان داداش)![]()
بعد معذرت خواهی کردو شتابان رفت به سوی دستشویی!!!![]()
من که خواهر شوهر خیلی نکته بین و ریز سنجی هستم ساعت گرفتم تقریبا نیم ساعت بعد گلاب به روتون تشریف فرما شدن!
تمام دست و صورتشو با با آب شسته بود!
اومدو کنارم نشست! گفتم داداشی میخوای نماز بخونی که رفتی وضو گرفتی؟!![]()
من یکی که داشتم از خنده روده بر میشدم و نیشم تا آخر مجلس تا بنا گوش باز بود!![]()
گفت آجی نمیشه یه وقت دیگه حرفامونو بزنیم؟!![]()
گفتم نه این چه حرفیه؟!
فکر منم بکن، من باید برم دانشگاه نمیتونم یه روز بیشتر تهران بمونم خب!![]()
بعد دستشو داد تو دست من گفت ببین دستام یخ کرده !!!![]()
الهی داشت سکته میکرد! انگاری میخواستن چی کار کنن خب!![]()
گفت میشه یه لیوان آب برام بیاری؟!![]()
رفتمو بدو بدو یه لیوان آب واسش آوردم و دادم دستش، دیگه کم مونده بود خودم با لیوان بهش آب بدم!![]()
حالا نه عروس میره نه داماد!!!
به زور دوتا رو فرستادیم تو اتاق که حرف بزنن!!!
خیلی جالب بود من دقیقا کنار در اتاق خواب نشسته بودم!![]()
فکر نکنید فوضولما! نههههههههههه! خب چی کار کنم خونشون کوچیک بود مورچه میخواست آب بخوره همه میفهمیدن!![]()
اینا هم صدای تلوزیون رو زیاد کرده بودن الکی الکی حرف میزدن که مثلا این دوتا فنچولی راحت باشن و اینا!
من یکی این وسط کر شدم به خدا!![]()
خب چششون به در بود !
من یه چشم به در یه چشم به ساعت!![]()
آخه چه خبرتونه!
نه به اینکه به زور میفرستنتون صحبت کنید، نه به اینکه بزور باید درتون آورد!![]()
ساعت 8 رفتن مشغول صحبت کردن شدن !
خداااااااااااااااااااااااااا ساعت 10:45 اومدن بیرون!
البته خدارو شکر شاد و شنگول بودنو واقعا کرکسی شده بودن واسه خودشون!![]()

![]()