تبليغاتX
آبجی بزرگه و داداش کوچیکه

آبجی بزرگه و داداش کوچیکه

التماس دعای ماهی 2!!!

سلام
خب الان دیگه خیلی بهترم گفتم از خاطرات بیمارستان بگم
چه خاطراتی
خب ساعت 11.30 بابا اومد خونه که با مامان بریم بیمارستان
البته بابا یه 10 دقیقه تاخیر داشت که مجبور شد به جای خسارت یه بستنی سالار واسه من بخره تا دیگه غرغر نزنم
اما زهی خیال باطل
من نباید از 8 صبح به این طرف چیزی بخورم موند تو ماشین آب شد و من تا موقع بستری شدم در حسرت یه لیس بستنی بودم
وقتی رفتم پذیرش به مامان گفتم شماها تا منو بستری کنید میشه پس فردا!
برگه ها رو گرفتم دستم، انگار نه انگار که من مریضم رفتم همه ی کارای پذریشو انجام دادم چقدرم نامردا اثر انگشت میگرفتن آدم فکر میکرد میخواد میت تحویل بگیره!
پرسیدم این عمل ما ساعت چنده گفت همه ی عملا 2 به بعده!
خب ساعت 1 بودو دیگه نمیشد غر زد!
کلی ازم خون گرفتن و کلی آزمایشای به نظر من الکی(البته اصلا نظر من اون وسط مهم نبود:دی)
بعدشم اتاقمو بهم نشون دادن!
دستشون درد نکنه ویوش خیلی خوب بود رو به خیابون کلیم پاساژ ماساژ خوشگل اونطرفا بود آدم کیف میکرد نگاش کنه که یهویی یه خانومی اومدو گفت زودی لباساتو درار
نه خب بعدشم گفت لباس بیمارستانو بپوش
اون لباس بود یا ملحفه
سه تا بند پشتش وصل کرده بودن هر چقدرم محکم گرش میزدی همه جاش معلوم بود
بعدشم یه سرم بم زد با سرعتی کمتر از لاکپشت میرفت پایین
ساعت گرفتم هر 10 ثانیه یه قطره
هی من سرعتشو زیاد میکردم پرستاره میومد کم میکرد!
از ساعت 1 تا ساعت 5.30 این سرم به دستم بود فقط 2 سانت رفته بود پایین میگفتن واسه اینه که رگات باز بشه نه اینکه سرم نوش جون کنی!
نامردا یه قطره آب هم بهم نمیدادن داشتم از تشنگی و گشنگی هلاک میشدم
دکتر گرامی هم انگار نمیخواست تشریف فرما بشه
دیگه تا دکتر بیاد یا داشتم با موبایلم بازی میکردم یا اس میدادم یا اینکه آلبوم قمیشی رو گوش میدادم واسه یه دکتریم بلوتوث کردم بعدا فهمیدم دوست بابام بوده ضایع شدم
ساعت 5.30 بود که یه شنل آوردن انداختمروم دیگه شدم شنل قرمزی و رفتم توصف انتظار بیهوشی!
نامردا هرچی زائو (اینجوریمینویسن؟:دی) بود آورده بودن کنار من!
از همشون جنسیت بچشونو میپرسیدم و به همه روحیه میدادم!

نامرد یکی این وسطگفت شیکم آولته؟
آخه کجای من به اونا میخورد
بعدشم من لباسم آبی بود اونا صورتی یعنی نفهمید؟
بالای در انتظارم شیشه ای بود من هرکیو که از اتاق عمل میاوردن بیرون نیگا میکردم این پرسنل بیمارستان میخندیدن!
یهو یکی ازپشت زد بهم یه آن فکر کردم دست اندرکاران عزرائیلنو میخوان جونمو بگیرن
یارو گفت من دکتر بیهوشی هستم! تو مریضی؟ توکه خیلی جوجه ای!
با پای خودم رفتم اتاق عمل و روتخت دراز کشیدم
اییییییییی چه باحال بود
انقد به این دستگاهای کنارش دست زدم دستامو بستن نامردا
خب خیلی باحال بود
نفستو نگه میداشتی این شماره های دستگاه کم و زیاد میشد
نامردا بعد اومدن پاهامم بستن انگار اسیر آورده بودن
دیگه بعدشم یادم نمیاد چی شد و چه جوری بیهوش شدم
عملم قرار بود یه ساعته تموم بشه که 4 ساعت طول کشید
انگاری ازونی که فکرشو میکردن سختتر بود واسه همین دیر اومدم بیرون مامانمم از استرس بستری کردن
حالا مگه به هوش میومدم
اما به هوش اومدنمم مکافاتی بود واسه خودش
خیلی درد داشتم و نامردا مسکن میزدن اما من ساکت نمیشدم و فقط مامانمو صدا میکردم
تو همون وضع نیمه هوشیاری میگفتم مامان! مگه تو مامان من نیستی ؟ بگو واسم مسکن بیارن که یهویی همه میزنن زیر خنده
بیچاره پرستارا
ببخشید( سامان زنگ زد داستانم نصفه کاره موند:دی)
هر دو ساعت دو ساعت یه مسکن قوی که دیگه الان واقعا میفهمم آبکش به چی میگن:دی
انقدر تو بیمارستان جیغ کشیدم رییس بیمارستان که دوست بابا بود گفت ببرینش خونه خودمون میایم بهش سر میزنیم و اومدم خونه:دی
البته کلی عکس گرفتم تو بیمارستان که به علت بدحجابی از گذاشتنش معذوریم




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 22:21  توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه  | 

التماس دعای ماهی!!!

سلام
طی خبرایی که رسیده امروز ظهر قراره برم زیر تیغ!
ااااااا نه اون زیر تیغ نه! به خدا من بی گناهم، من کسیو نکشتم! ااا آقا دستمو ول کن!
کجا داری میبری منو! ماماااااااااااااااااااااااااااااااان

نه خب دارم میرم زیر تیج جراحی
این تاپیکو زدم که بگم کمپوت یادتون نره ، آناناس دوست ندارم گیلاس بیارید! آوردن کمپوت اناناس پیگرد قانونی داره!

دور از جون جمع ، دکترا حرف مفت زیاد میزنن! انقدر هر کی هرچی دلش خواست گفته ما آخرسر نفهمیدیم چمونه!
هزار تا درد بی درمون دیگه بهمون اضافه کردن دمشون جیز! یعنی همون گرم!

فقط نامردا تو یه چی باهم توافق داشتن که روز عمل از ساعت 8 صبح به اون ور هیچی کوفت نکن!
بابا جون من گشنم میشه !
بعد یه ماه بیای خونه واسه ویتامین گیری ، بعد بگن بشین نگاه کن تا چشم دلت سیر بشه!
چشم دلم سیر بشه دلم سیر نشه! ستمه بابا!

خب اومدم بگم نمازنخوناش بیشتر از نمازخوناش واسم دعا کنید!

دیروز با یه بنده خدایی داشتم حرف میزدم. میگفت اگه خوب نشدی چی؟
گفتم خوب بشم که هیچی میام اولا عیدی عید غدیرو ازت میگیرم که بم ندادی بعدشم میریم لب دریا باهم کمپوت میخوریم!
اگرم نشدکه مراسم حلوا پزونه!
یکم فکر کردو گفت حلوا هم چیزه خوبیه ها! تو فامیلتون دختر مجرد ندارین!
ای بگم خدا چیکارت نکنه سامی!

همینا دیگه سرتونم درد اوردم!
نامردا موبایلمم دارن ازم میگیرن میگن موبایل بی موبایل!

من برم آلبوم علیرضا قمیشی رو گوش بدم تا از کفم نرفته نمیدونم اون دنیا هم پخش میکنن یا نه!

دوستون دارم!
حالا حالا هم قصد مردن ندارم پس به فکر حلوا نباشید، برید پولاتونو جمع کنید من کمپوت میخوام:دی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 8:46  توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه  | 

روش صحیح نشستن!!!

سلاااااااااااااااااااام

گفتم دارم میرم تهران براتون کلی سوتی جمع میکنم میارمYatta

نگو قرار بود همین اول کاری یه گندی بزنم که تا عمر دارم هر کی بخواد بشینه یاد گند من بیفته و بترکه از خنده!

من و این داداش گرامی باهم قصد سفر کردیم

بعد من همش میگفتم بیا با این اتوبوس آشنا بریم فوقش یه ساعت زودتر میرسیم داداشی میاد دنبالمون

این ته تغاری ماهم میگفت نه با آخرین اتوبوس بریم که دیرتر برسیم

خب سوار اتوبوس که شدیم یه صندلیایی داشت فکر کنم میشد به راحتی این آهنای توشو لمس کرد!Whoop De Doo

منم هندس فیری وصل کردمو شروع کردم یه آهنگای خوشلی گوش میدادم که داداشم به داده بود

یه دست رو سر یکی رو کمر ...

یه دوساعتی تو راه بودیم دیدم دیگه نمیتونم بشینم

تازه یه راهی کشف کرده بودم که دیگه روم به دیوار نشیمنگاه آدم درد نگیرهHappy Dance

برگشتمو با ذوق به داداشم گفتم Yatta

امیرحسین اینجوری بشین **** درد نگیره

یهو دیدم امیرحسین مثل لبو شدGnome

نگو این هندسفری هنو تو گوشم بوده منم مثلا خواستم یواش بگم اما انگاری داد زده بودم

تنها شانسی که آوردم ساعت 3 نصفه شب بود همه خواب بودن

اونایی هم که خواب نبودن یا این روشو استفاده کردن یا اینکه دیگه به روی خودشون نیاوردن!

این یه هفته هر وقت خواستم یه جایی بشینم یکی بم گفت میخوای اونجات درد نگیره این جوری بشین

ای خدااااااااااااااااا

چون قول داده بودم براتون تعریف کردم


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 21:42  توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه  | 

به خاطر یک دوست!!!

سلاااااااااااااااااااااااااااااااام

اصلا باورم نمیشه دوباره در اینجا رو باز کردمYatta

اوووووووووووف نمیدونید چه خاکی اینجا رو گرفته

دلم هم واسه اینجا تنگ شده بود هم واسه دوستام

اینم به خاطر یه دوست!

ستاره‌ای بدرخشيد و ماه مجلس شد
دل رميده ما را رفيق و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسله آموز صد مدرس شد
به بوی او دل بيمار عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرين و چشم نرگس شد
به صدر مصطبه‌ام می‌نشاند اکنون دوست
گدای شهر نگه کن که مير مجلس شد
خيال آب خضر بست و جام اسکندر
به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
طربسرای محبت کنون شود معمور
که طاق ابروی يار منش مهندس شد
لب از ترشح می پاک کن برای خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
کرشمه تو شرابی به عاشقان پيمود
که علم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد
چو زر عزيز وجود است نظم من آری
قبول دولتيان کيميای اين مس شد
ز راه ميکده ياران عنان بگردانيد
چرا که حافظ از اين راه رفت و مفلس شد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 18:56  توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه  | 

و اینک وداع!!!

سلام

هیچ وقت فکر نمیکردم همچین پستی بزنم

واقعا سخته برام!

اما مجبورم!

دارم از پیشتون میرم!

دیگه نمیتونم زندگی تو دنیای مجازی رو ادامه بدم!

شرایطی پیش اومده که باید بین زندگی واقعی و زندگی مجازیم یکیو انتخاب کنم!

دلم برای همتون تنگ میشه!

برای همه ی دوستای گلم! برای همه ی خاطرات خوبی که با هم داشتیم!

میدونم خوبی ازم ندیدین!

به خاطر بدی هایی که کردم بهتون اونم از روی بچگیم میخوام حلالم کنید!

خواهر کوچیکتون!

مهسا

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 22:18  توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه  | 

من نبودم دستم بود!!!

سلاااااااااااااااااااااام!

دیروز بعد از مدتها اومدم آپ کنم!*yaysmiles.gif : 96 
par 45 pixels.

یعنی قبل از اونم اومده بودم اما اصلا دست و دلم به نوشتن نمیرفت!

اما دیروز با خیال راحت داشتم مینوشتم که یهویی یکی از دوستام که همکلاسیشمGnome(بعدا جریانشو واستون تعریف میکنم:دی)

بهم یه چند تا اس ام اس دادو مثلا به خیال خودش میخواست منو بیشتر بشناسه و مراممو اینا رو بسنجه!yapyapyapf.gif : 31
 par 20 pixels.

کلا ضد حالی اساسی بهم زد منم دیگه آپ نکردم!Whoop De Doo

پس هرکی شکایتی داشت بهم بگه من شماره ی این دوستم که همکلاسیشمو بهتون بدم دق و دلیتونو سر اون خالی کنید!!!


امروز صبح  که نبود ساعت 11 رفتم بانک پول بریزم به حسابم طبق معمول خریدای اینترنتی بابایی رو من  انجام بدم!officesmiley.gif :
 60 par 56 pixels.

خب خوابم میومد دیگه

فیشمو پر کرده بودمو گذاشته بودم تو نوبت!writing.gif : 44 par 
49 pixels.

یه آقای باشخصیتی که فکر کنم 2مترو 45 سانتی متر قدش بود:دی

خب چیه خیلی بلند بود!

گفت ببخشید خانوم شما اینجا یه برگه ندیدین؟!

گفتم نه من تازه همین الان اومدم!no.gif : 19 par 18 pixels.

بیچاره خیلی درمونده بود!

شروع کرد از بقیه پرسیدن و دنبال برگش گشتن!whereareu.gif : 144
 par 36 pixels.

بالاخره یه خانوم جوونی که یکم اونورتر وایستاده بود گفت کدوم!

اون برگه سفیده رو میگی؟!

آقا با شخصیته کلی خوشحال شدو گفت بله بله!

خانومه گفت دست دخترمه!babysmiley3.gif : 
50 par 33 pixels.

بعد دخترشو صدا زد!

دیدیم یه دختر 4 ساله بدو بدو اومد پیش خانومش وایستاد!

مامیش گفت عزیزم ملوسکم خوشگلکم ( آخه یکی نبود بگه الان چه موقع ناز کردن دخترته آخه مردم کار دارن)dislikesmiley.gif : 32 par 18 pixels.

اون برگه ای که دادم دستتو بده به عمو!

دختره هم گفت نیشت مامانی تموم شد!!!
مامانش گفت برگه ماله عموجونه!

لازمش داره کجا انداختیش بگو برم بدم به عمو!

دختره یکم اینورو اونورو نیگا کرد!

بعد با یه شیطنت خاص گفت مامی تموم شد خب حواسم نبود همشو خوردم!

آقاهه رو میبینی داشت چشاش از حدقه میزد بیرون!blue.gif : 19 par 19 
pixels.

چی خوردیش؟!

یهویی مامانه دستشه تا آرنجش کرد تو حلقومه بچه ی بدبخت و ته مونده های برگه رو آورد بیرون!

یه ببخشید گفت رو رفت!

اما ملتی بودن که فقط میخندیدن!

آقاهه هم که دیگه کاری از دستش بر نمیومد شروع کرد به خندیدن!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 16:8  توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه  | 

ایستگاه آخر!!!

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!

انگاری خیلی طول کشید تا دوباره اپ کنم!

اما خب دیگه کلی دلم  تنگ شده بود واسه دوستامو بلاگم گفتم بیامو دوتا سوتی جدید بزارم !

البته به پای سوتی های قبلی نمیرسه ها!

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

خب دیروز سوار بر اتوبوس داشتم گز میکردم میومدم خونه!Yatta

البته از شهر زیبا و رویایی ساری!

طبق معمول ماشین گنبدو سوار شدم.

رسیده بودیم گرگان که شاگرد راننده گفت گرگان ایستگاه آخررررررررر!

کسی جا نمونه!

یهویی یکی از پشت داد زد یعنی گنبد نمیرین؟

آقا من بلیط گنبد دارمRolling Pin

ما فقط مرده بودیم از خنده!

یارو فکر میکرد یعنی همه باید پیاده بشن و دیگه گنبد نمیره!

وسطای راه بودیم یه پیرمردی اومد جلو با یه لیوان گنده!

به شاگرد راننده گفت ببخشید میشه یه لیوان چایی به من بدید؟!

من پیرمردم تهران بیمارستان بودم الان دلم چایی میخواد

(نمیدونم چه ربطی به چایی خواستن داشت، میخواست دل طرفو بدست بیاره:دی)

شاگرد راننده واسش چایی ریخت!

پیرمرده گفت امروز که چهارشنبس هیچی،

اگه پنچ شنبه بود واسه مرده هاتون دعا میکردم

اینم مدل دعا کردن جدیده دیگه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 16:54  توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه  | 

ذکر و معجزه!!!

یاد دارم در غروبی سرد سرد
میگذشت از کوچه ما دوره گرد
داد میزد کهنه قالی میخرم
دست دوم جنس ، عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید ، بغضش شکست
گفت ما را نانی اندر سفره نیست
ای خدا شکرت ولی... این زندگیست ؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
......خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی میخری؟!!!!

سلام به دوستای گلم!
این شعر بالا رو امروز یکی از دوستای خوبم توی پروفایلم گذاشته بود!!
واقعا خدا هیچ پدری رو شرمنده ی زن و بچش نکنه!

واقعا سخته وقتی کسی از سر کار میاد خونه و چیزی واسه چشمای مشتاق و منتظر خونوادش نداشته باشه

وقتی دیگه هیچ کاری نمیشه کرد، کنار این تلاش ها اگه دعا هم معجزه میکنه اما با تلاش!!!
یه همچین مشکلی واسه یه بنده خدایی از دوستانم پیش اومده!!!
واقعا به دعای ماها نیاز داره!!!
تلاششو کرده، فقط منتظر جواب اون بالادستیاس که بالاخره کیو انتخاب میکنن !!!
Tornado
نشستمو با خودم فکر کردم!
تنها کاری که واسش میتونم بکنم اینه که ازتون بخوام باهم واسش دعا کنیم!
1000 تا ختم صلوات واسش میزارم که انشالله تو این روزای عزیز مشکلش حل بشه!هر کی دوست داشت هر چند تایی که میتونی کمک کنه تا این صلواتا ختم بشه!
به منم بگه که آمارش از دستم در نره:دی
میدونم شاید بگید 1000 تا که خیلی کمه و اینا!

خودمم میتونم همشو یهویی ختم کنم اما خب وقتی چند تا قلب خوشگل باهم دعا کنن اثرش خوشگلتره!
اون وقت خدا کلی کیف میکنه هممونو بقل میکنه
یعنی کلی به خاطر این کاری که کردیم خوشحال میشه


+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 15:39  توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه  | 

***تولدی با شکوه در عین سادگی***

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!Gun Touting

تولد تولد تولدت مبارک

الهییییییییییییی!

سعید bb جونم تولدت مبارک عزیزم! 

واقعا شرمندم که دیر واست تولد گرفتمI'm Sorry

هرچی فکر کردم نتونستم یه کادو که در شانت باشه پیدا کنم

فقط میتونم یه ستاره از آسمون دلم بچینمو بهت بدم

میدونم ناچیزه اما قابل تورو نداره!

خب یه فال حافظم تقدیم به تو

شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان
کمتر از ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
با صبا در چمن لاله سحر می‌گفتم که شهیدان که‌اند این همه خونین کفنان
گفت حافظ من و تو محرم این راز نه‌ایم از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان

 




+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 0:0  توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه  | 

دلتنگی واسه امام رضام!!!

http://i.imagehost.org/0423/emam-reza_wWw_iranpixfa_IR.gif

این دفعه پست جدیدم با بقیه فرق میکنه!

شکلک نمیزارم چون شکلک مناسبی واسه هیچ کدوم از خطاش پیدا نکردم!

این دفعه پستم پر دلتنگیه!

اونم دلتنگی که داره این دلمم از دلتنگی زیاد محو میشه!

خب دلم تنگ شده!

به خدا دلم تنگ شده!

دلم واسه امام رضام تنگ شده!

میدونم فاصله کمه ، 5 ساعت که چیزی نیست اما خب نمیشه رفت!

یعنی میشه اما آقا نمیطلبه!

امام رضا قبلنا زیادی هوامو داشتیا، دیدی پررو شدم دیگه تحویلمم نمیگیری!

یادته قبلنا که بهت زنگ میزدم با اولین بوق برمیداشتی جوابمو میدادی، اما ...

اما الان چی! هر دفعه زنگ میزنم میگن سرت خیلی شلوغه!

میگن وقت نداری باهام حرف بزنی!

میگن وقت قبلی گرفتی؟!

الان سر آقامون شلوغه!

نمیدونم چی کار کنم که بازم یه نیم نگاهی بهم بکنی!

نمیگی وقتی میامو عکس حرمتو میبینم میبینم زار زار گریه میکنم!

نمیگی این دوستای مشهدیم وقتی میانو میگن رفتن حرم من چقده دلم میگیره!

نمیگی دل منم کوچولوء!

مگه مامانی منو به تو نسپرده بود؟!

میدونم بد شدم! میدونم قلبم داشت میرفت که سیاه بشه اما خب اومده بودم از تو پاککن بگیرم!

اومده بودم یکم کمک کنی! یکم ضمانت مارو هم بکنی!

الان دیگه حسود شدم!

به خدا دست خودم نیست اما حسود شدم!

خب منم آهوت! ضمانت بچه آهوی مردمو میکنی ضمانت منی که بچه ی مردممو نمیکنی!

میدونم خیلی ها وقتی اینو بخونن میخندن!

شایدم مسخرم کنن!

اما واسم مهم نیست!

هرکی یه جوری با امامش درد دل میکنه!

نا سلامتی یه موقعی باهم کلی دوست بودیم!

نمیدونم چی کار کنم که بازم دوسم داشته باشی!

فقط اینو بدون که خیلی دلتنگتم!

راستی میدونم که میدونی اما خواستم دوباره بگم!

خیلی دوست دارم! ازینجا تا بی نهایت!

http://www.barantv.com/videos/archive/vladat%20imam%20Reza.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 20:39  توسط آبجی بزرگه و داداش کوچیکه  |